5/05/2010

حرف حساب که جواب نداره. نمی‌شه همیشه از همه‌ی کارهات دفاع کنی و بگی من اشتباه نمی‌کنم.
بعد،‌
مومنی خانوم جان، چند وقت پیش توی وبلوگ‌ش چیزی نوشته در باب گودر و وقتی که حرام می‌کند و مثال زده بود، از اینایی که یک جایی از کتاب رو می‌برن،‌ می‌آرن می‌نویسن و اصلن به پیشینه‌ی اون نوشته دقت نمی‌کنن، که بابا جان! اون پیش بود که تو، از اون بخش خوشت اومد. (نقل به دست‌کاری)
خب این رو راست می‌گه به نظرم. (حالا یکی می‌آد مثل کیانا، همراه‌ش می‌کنه با یه عکس، که بحثی‌ست جدا، ولی همین‌جوری..)
بعد،
دارم در جستجو می‌خوون‌م، راه به راه چیزی داره که فکر می‌کنم، واه عجب خری :ی (به خریت تحبیب، تحبیب از حبیب می‌آد) دوست دارم بردارم بنویسم اینجا، که آخه چطور ممکنه، یک نفر انسون فکر کنه که همچین چیزی رو می‌شه نوشت. نمی‌دونم احیانن کسی، ژوف بالسامو یا غرش طوفان رو خونده یا نه، که البته به دلیل ترجمه‌های نامتعهد، ذبیح الله منصوری، انسون نمی‌دونه کار نویسنده بوده، یا مترجم، که البته فرقی هم نمی‌کنه، بالاخره یک نفر انسون به ذهن‌ش رسیده که مثلن، در مورد دم اسب کالسکه‌ی یک اشراف زاده بنویسه، که چطور اشرافی مانند، بالا نگه داشته شده بود.)
(گم شدم، چی داشتم می‌گفتم؟)
انسون نمی‌تواند بفهمد که اینهمه جزئیات نوشتن، استعداد می‌خواد، یا کنار گذاشتن تنبلی راه‌حل است؟
به هر حول، پنداری باید بروم یک نفر وبلوگ درست کنم، که شاخ‌هام رو بنویسم توش.
(الان هر چی فکر می‌کنم،‌ یادم نمی‌آد چرا این نوت رو شروع کردم، آخی، گرم شده هوا باز :ی)

No comments:

Post a Comment