8/12/2011

(خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی، کتاب اول ذهن انسان، فصل دوم آگاهی. مشخصه‌های بارز آگاهی، گزینش)
متغیرهایی که بر گزینش‌های ما نظارت دارند نیاز به اندیشه و بررسی بیشتری دارند. زیرا تمامی آگاهی فرد از جهان و انسان‌هایی که با آن‌ها در تعامل است به آن‌ها بستگی دارد. گزینش‌های شما از شخصی که او را می‌شناسید تا حد زیادی با احساس شما نسبت به او همخوانی دارد. اگر او را دوست دارید، گزینش‌ها چیزهای خوشایندی خواهد بود، وگرنه چیزهای ناخوشایندی هستند. علت آن ممکن است در هر یک از این دو جهت باشد.

یک طرف زیبایی است و، یک طرف دیگر، درهم‌شکستگان و پایمال‌شدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد من می‌خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.

آلبر کامو

6/02/2011

(پیش از کیرکگور، افلاطون هم برای اجتناب از این‌که آثارش جنبه‌ تعلیمی مستقیم پیدا کنند آن‌ها را به صورت گفتگو ارائه کرد.)

کیرکگور در کتاب "یا این و یا آن" می‌گوید، اصولن به دو روش می‌توانیم زندگی بکنیم: 1- روش استیک 2- روش اخلاقی.

در کتاب " اندیشه هستی" اثر ژان وال ترجمه باقر پرهام، زندگی استتیک زندگی "کسی که به هوای دل می‌زید" معنا شده است که کاملن رساننده منظور است.
... (متن کتاب، بی دخل و تصرف)
این گونه زندگی متکی به جهان بیرون است. "همه چیز را از بیرون انتظار دارد." بنابراین منفعلانه و عاری از آزادی است و متکی به عواملی است که در نهایت، خارج از کنترل ما قرار می‌گیرند. چیزهایی مثل قدرت، دارایی و حتی دوستی. امکانی و اقتضایی است و وابسته به امور "عَرَضی". چیزی "ضروری" در آن نیست. اگر ما این نکات را بفهمیم متوجه عدم کفایت نهایی زندگی استتیک خواهیم شد. فردی که بدین روش می‌زید دیر یا زود متوجه فقدان معنا و یقین در زندگی‌اش خواهد شد. این توجه منجر به نومیدی می‌شود.

5/07/2010

نمی‌دون‌م واقعن این آدم حافظه‌ی اینهمه قوی داشته؟ واقعن زندگیِ خودش رو نوشته؟ یا همین‌جوری نشسته فکر کرده که مثلن یه بچه‌یی اگه دل‌ش بخواد مادر‌ش بوس‌ش کنه اینهمه رنج می‌بره. از پله‌هایی که از مادرش دورش می‌کنن، متنفر می‌شه، اینهمه ذهن‌ش درگیر می‌شه و یادش می‌مونه، تا یه روزی، بیاد بنویسه چیزی که در بچه‌گی تجربه‌ش کرده.
شایدم، تخیل کرده. ولی بی‌نظیر جزئیات داره. چیزی که من عاشق‌ش‌م.

5/05/2010

حرف حساب که جواب نداره. نمی‌شه همیشه از همه‌ی کارهات دفاع کنی و بگی من اشتباه نمی‌کنم.
بعد،‌
مومنی خانوم جان، چند وقت پیش توی وبلوگ‌ش چیزی نوشته در باب گودر و وقتی که حرام می‌کند و مثال زده بود، از اینایی که یک جایی از کتاب رو می‌برن،‌ می‌آرن می‌نویسن و اصلن به پیشینه‌ی اون نوشته دقت نمی‌کنن، که بابا جان! اون پیش بود که تو، از اون بخش خوشت اومد. (نقل به دست‌کاری)
خب این رو راست می‌گه به نظرم. (حالا یکی می‌آد مثل کیانا، همراه‌ش می‌کنه با یه عکس، که بحثی‌ست جدا، ولی همین‌جوری..)
بعد،
دارم در جستجو می‌خوون‌م، راه به راه چیزی داره که فکر می‌کنم، واه عجب خری :ی (به خریت تحبیب، تحبیب از حبیب می‌آد) دوست دارم بردارم بنویسم اینجا، که آخه چطور ممکنه، یک نفر انسون فکر کنه که همچین چیزی رو می‌شه نوشت. نمی‌دونم احیانن کسی، ژوف بالسامو یا غرش طوفان رو خونده یا نه، که البته به دلیل ترجمه‌های نامتعهد، ذبیح الله منصوری، انسون نمی‌دونه کار نویسنده بوده، یا مترجم، که البته فرقی هم نمی‌کنه، بالاخره یک نفر انسون به ذهن‌ش رسیده که مثلن، در مورد دم اسب کالسکه‌ی یک اشراف زاده بنویسه، که چطور اشرافی مانند، بالا نگه داشته شده بود.)
(گم شدم، چی داشتم می‌گفتم؟)
انسون نمی‌تواند بفهمد که اینهمه جزئیات نوشتن، استعداد می‌خواد، یا کنار گذاشتن تنبلی راه‌حل است؟
به هر حول، پنداری باید بروم یک نفر وبلوگ درست کنم، که شاخ‌هام رو بنویسم توش.
(الان هر چی فکر می‌کنم،‌ یادم نمی‌آد چرا این نوت رو شروع کردم، آخی، گرم شده هوا باز :ی)